تبلیغات اینترنتیclose
خلاصه ی قسمت دوم سریال سرنوشت
ورود ممنووووووووووع
این جا هر چی که بخواین هست..
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 فروردين 1395 توسط تپش |

 

فرمانده و دکتر از دریچه میان بیرون و امپراتور و افرادش را اون جا می بینن. اون سو شروع می کنه به درمان ملکه. اون هنوزم فکر می کنه توی یه شهرک سینماییه و خودش در این فیلم سینمایی نقش درمانگر رو داره! 

 

 

 

 

 

 

چوی یونگ به امپراتور می گه وقتی کار درمانگر ( منظورش اون سو ه ) تموم شد باید برش گردونم ولی مشاور می گه چون درمانگر از سرزمین مخفی به این جا اومده، علامتیه برای مورد حمایت بودنت از جانب این سرزمین و با این حرفا نظر امپراتور رو عوض می کنه.

 

 

 

( توضیح عکس بالا: چوی یونگ قاطی کرده و با دستش مشاور امپراتور رو از گردن نگه داشته. ترسو )

از طرفی توی گوریو شایعه ی مرگ ملکه پخش شده و نامه ای هم برای وزرا اومده و اونا رو دعوت به یه جلسه کرده. اونا تصمیم می گیرن برای نجات گوریو کاری کنن و به جلسه برن تا ببینن کی اون رو برگزار می کنه.

توی اقامتگاه، یکی از خدمتکارای ملکه، که یه دختر جوون خیلی ملوسهچشمک ، سعی می کنه اونو با خنجر بکشه ولی با ورود یکی از افراد، نمی تونه قصدش رو عملی کنه.

 

 

اون سو با کمک دختر جاسوس از اقامتگاه امپراتور فرار می کنه ولی در راه همون آدمایی که تو قسمت اول امپراتور رو تعقیب می کردن، اونو می دزدن. فرمانده و یکی از افرادش به نام دمان با فهمیدن این موضوع، می رن که نجاتش بدن. در بین راه رد یکی از عوامل دشمن را می زنند و با بازجویی از اون می فهمن که قرار است به مسافر خونه حمله بشه. برای همین چوی یونگ به سرعت برمی گرده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در این بین یه عده به اقامتگاه امپراتور حمله می کنن و با گازهای سمی اون جا رو مورد هجوم قرار می دن. امپراتور دنبال ملکه می گرده ولی پیداش نمی کنه. طبیب، ملکه رو بیرون برده و به خدمتکار می گه از بانو مواظبت کنه و خودش می ره می جنگه. خدمتکار بازم می خواد ملکه رو بکشه که یکدفعه ملکه به هوش میاد اما این باعث نمی شه که خدمتکار منصرف بشه. نزدیکه ملکه کشته بشه که فرمانده یه نیروی جادویی به سمت خدمتکار پرتاب می کنه و اون دختر نازنین بیچاره می میره! ( فرمانده ی بد! گریه ) چوی یونگ به امپراتور می گه حالا که ملکه به هوش اومده اجازه بدین وقتی درمانگر پیدا شد از این جا بره. و دوباره می ره.

 

 

 

 

 

 

 

 

در گوریو، وزرا دور هم جمع شدن و منتظرن که شخص دعوت کننده حضور پیدا کنه که یه دفعه با پرتاب گازهای سمی از یه جای نامعلوم همشون کشته می شن به جز یکی که قبلاً رفته بیرون. اون یه نفر جاسوس بوده. جاسوس کی؟ برای دعوت کننده ی وزرا به جلسه یعنی دوکسون گی چول. گی چول کیه؟ برادر امپراتریس یوآن. ( خدا به خیر کنه! خسته )

فرمانده چوی یونگ نمی تونه اون سو رو پیدا کنه و داره ناامید می شه که یه دفعه صدای زنگ هشدار موبایل درمانگر رو می شنوه و بعد گروگان گیرنده ی اون رو می کشه و نجاتش می ده. فرمانده به دکتر می گه: تا حالا کسی بهت گفته خیلی دردسر سازی؟ و ادامه می ده: می خوام به دنیای خودت برت گردونم. و اون سو در حالی که از ترس گریه می کنه و نمی ذاره کسی بهش نزدیک بشه با چوی یونگ و دمان از اون جا می ره. 

 

 

 

 

 

 

در این زمان هر لحظه دریچه در حال کوچک شدنه. فرمانده راه رو نشون اون سو می ده و از هم خداحافظی می کنن که ناگهان مشاور سر می رسه و می گه امپراتور دستور داده که درمانگر نباید بره. چوی یونگ اول مقاومت می کنه و می گه: من قسم خوردم که درمانگر رو بر می گردونم. کی می خواد نام منو لکه دار کنه؟ و روی مشاور شمشیر می کشه. ولی بعد که مطمئن می شه دستور از طرف امپراتوره، خودش می ره و اون سو رو می گیره. درمانگر سعی می کنه از دستش فرار کنه ولی دریچه به یکباره بسته می شه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون سو شمشیری ( معلوم نیس از کجا! ) بر می داره و با عصبانیت می گه: آهای دروغگوی روانی مگه قول ندادی منو برگردونی؟ خودم می کشمت. و به سمت فرمانده حمله می کنه.

 

 

شمشیر به چوی یونگ اصابت می کنه و اون نه تنها کنار نمی کشه، بلکه شمشیر رو بیش تر فرو می کنه. ( واقعاً صحنه ی هیجان انگیز و بدیه! ) اون سو با ناباوری می پرسه: تو که می تونستی جا خالی بدی. چرا این کارو نکردی؟ فرمانده می گه: این واسه ی تاوان کافی بود؟ ( توضیح این که جنگجویان گوریو روی قولشون خیلی حساس بودن و اون رو با جونشون جبران می کردن. اگه یادتون باشه توی قسمت اول هم اومده بود. )

 

 

 

 

 

 

خلاصه، چوی یونگ میفته و اون سو که دلش نمی خواد یه قاتل باشه، تصمیم می گیره درمانش کنه. مشاور می خواد از این کارش جلوگیری کنه چون اصلاً از فرمانده خوشش نمیاد و در ضمن دشمناشون هم هر لحظه ممکنه به اونا و امپراتور حمله کنن. اون سو از یکی از دِمان می خواد که وسایل پزشکیش رو از اقامتگاه بیاره. دِمان به اقامتگاه می ره. امپراتور اون رو سؤال پیچ می کنه ولی ملکه بهش دستور می ده زودتر بره. اون به این شک کرده که امپراتور به هر حال می خواسته چوی یونگ رو از سر راه برداره ( چون اگه دستور امپراتور رو اجرا نمی کرد کشته می شد و اگه زیر قولش می زد هم همین طور. در واقع دو راه داشت: یا بمیره، یا بمیره!غمگین ) و این شک رو به خود امپراتور هم می گه. امپراتور عصبانی میشه و به ملکه می گه تو یکی از رعیتای منی و از این به بعد حق نداری به جای من دستور بدی. تنها حرفی که می تونی بزنی حرفی در تأیید حرفای منه و اون هم باید با اجازه ی من باشه. ملکه حرفی نمی زنه. امپراتور می گه پس چرا چیزی نمی گی؟ ملکه پاسخ می ده: منتظر بودم شما بهم دستور بدین. ( ینی من عاشق ملکه م!قه قهه )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از اون طرف در حالی که فرمانده چوی یونگ داره به اون سو می گه اونو ول کنن و برن، درمانگر بهش می گه: ! shut up و دستور می ده چوی یونگ رو ببرن تا جراحیش کنه.

 

 

 

پایان قسمت دوم

 

 

نویسنده : سپهر 21 فروردين 1395 ساعت : 18:00
سلام. پس بقیه سرنوشت کو؟؟!
نویسنده : تپش- مدیر وبلاگ 14 فروردين 1395 ساعت : 23:37
سلام
ممنون از حضورتون
اصلاح شد
ایمیل سایت
نویسنده : بهترین شعرهایی که خوندم 14 فروردين 1395 ساعت : 16:55
درود بر شما
لطف کنید لینک بهترین شعرهایی که خوندم رو در وبلاگتون اصلاح بفرمایید

ممنونم
[گل]
سایت
صفحه قبل 1 صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *

برچسب ها : خلاصه ی سریال سرنوشت,خلاصه ی سریال ایمان,faith,سریال سرنوشت,سریال ایمان,عکس های سریال سرنوشت,عکس های کیم هه سان,عکس های کیم هی سان,kim he sun,Li min hu,

موضوع : | بازدید : 760