تبلیغات اینترنتیclose
خلاصه ی قسمت سوم سریال سرنوشت
ورود ممنووووووووووع
این جا هر چی که بخواین هست..
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 ارديبهشت 1395 توسط تپش |

پزشک جانگ به اون سو می گه: تو فرمانده رو زخمی کردی. حالا برای چی باید بهت اعتماد کنم؟ درمانگر می گه: مگه خودتون به من نمی گین درمانگر حاذق؟

 

 

 

 

بالاخره بعد کلی حرف، اون سو به کمک پزشک جانگ، چوی یونگ رو عمل می کنه ( بفرما! حالا کیه که بگه لی مین هو عمل نکرده؟!خنده ) و فردای اون روز چوی یونگ از جاش بلند می شه و با وجود اصرار های درمانگر برای استراحت، کاروان امپراتور رو به راه میندازه.

 

 

اون سو: تکون نخور. شمشیرو بذار زمین.

چوی یونگ: منو زدی، بعد درمانم کردی. دوباره می خوای منو بزنی تا دوباره درمانم کنی؟

 

 

اون سو: باید تا فردا استراحت کنی. بعدشم من باید تشخیص بدم می تونی راه بری یا نه.

چوی یونگ: اونا دنبالمونن. من نمی تونم مبارزه کنم. باید هر چه سریع تر از این جا بریم.

 

 

 

 

توی کجاوه، درمانگر با ملکه حرف می زنه و تازه می فهمه کجاست ولی باز هم نمی تونه باور کنه.

 

 

 

 

هوا سو، خواهر خوانده ی گی چول رو این جا برای اولین بار می بینیم که یکی میاد و بهش خبر می ده امپراتور کانگ نون به سمت گوریو حرکت کرده با وجود این که ما همه ی قایق ها رو خریده بودیم. ( حالا فهمیدین کیا بودن که قسمت اول قایقا رو خریدن و امپراتور رو تعقیب می کردن؟ ) هوا سو هم اون مرد رو به علت این که چیزای زیادی می دونست، به طرز فجیعی می کشه. ( هواسو قدرتی داره که می تونه با دستاش آتیش تولید کنه. مرده رو هم به همین شیوه کشت. )

 

 

بالآخره امپراتور و همراهانش می رسن به پایتخت گوریو ولی با کمال تعجب می بینن که هیچ کدوم از وزرا به استقبالشون نیومدن. ( این جاش خیلی قشنگه. امپراتور به سمت تختش می ره و وقتی به پشت سرش نگاه می کنه متوجه همه ی غم هایی می شه که باید پیش رو داشته باشه. بسیار بسیار تأثیر گذاره. حتی ملکه هم گریش گرفته. )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توی قصر، دایه ی امپراتور که از قضا عمه ی چوی یونگ هم هست، به استقبالشون میاد. دایه بهشون خوش آمد می گه.

 

 

 

عمه چوی ( به چوی یونگ ): نچ نچ! به خودت نگاه کن. این چه ریختیه برای فرمانده ی محافظا؟

 

بانو چوی، دایه ی امپراتور، ملکه رو به همراه خودش می بره. در این زمان یه فلاش بک به خاطرات گذشته ی ملکه زده می شه.

 

 

سه سال قبل یه روز که شاهزاده کانگ نون ( امپراتور فعلی ) توی قصر یوآن بوده، از دست ندیمه اش فرار می کنه و شاهزاده ی یوآن رو می بینه و چون اون رو نمی شناسه می گه من دارم فرار می کنم چون قراره منو به زور به ازدواج شاهزاده نوگوک ( ملکه ی فعلی ) درآرن. و به شاهزاده پیشنهاد ازدواج می ده و می گه تو می تونی زن اول من باشی. ولی من مجبورم با اون عفریته ازدواج کنم. در این هنگام، اشک از چشمان شاهزاده نوگوک فرو می ریزه.دلشکسته

 

 

 

 

 

 

 

 خوب حتماً متوجه شدین که چرا امپراتور و ملکه با هم خوب نیستن و هم رو دوست ندارن.

 

 

روبه رو شدن ملکه و امپراتور در راهروی کاخترسو

 

 

بر می گردیم به زمان حال. امپراتور می فهمه که وزراش کشته شدن. اون جلوی مشاور اعظم به چوی یونگ می گه من توی این دنیا فقط به تو اعتماد دارم ( و صد البته این باعث بیش تر شدن حسادت مشاور به فرمانده می شه. ) چوی یونگ نامه ای از امپراتور قبلی رو نشون می ده و می گه امپراتور قبلی دستور داده من بعد از رسوندن شما به گوریو استعفا بدم. امپراتور ناراحت می شه و می گه اگه علت ماجرا رو کشف کنی و بفهمی کی پشت پرده ی این اتفاقاته ممکنه بهت اجازه بدم.

 

 

سربازا به دنبال سر نخ می گردن و برگه ای خونی به دست میارن. به وسیله ی اون برگه می فهمن که همه ی اینا زیر سر گی چول بوده. چوی یونگ می ره پیش اون و فهرست اسم وزرای کشته شده رو بهش می ده و ازش می خواد در کشف حقیقت کمکش کنه. هدفش از این کار فقط اینه که اون رو به دام بندازه.

 

 

 

 

توی پلان بعد چوی یونگ توی اقامتگاه سربازا در حال استراحته که درمانگر وارد می شه و می گه می خوام نبضتو بگیرم. فرمانده می خواد بیرونش کنه که یه دفعه اون سو می زنه زیر گریه و می گه: تو منو از خونه زندگیم کشیدی بیرون، حتی بهم غذای درست و حسابی هم نمی دی و الآن هم که نمی ذاری درمانت کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

فرمانده می گه: برای چی منو درمان کردی؟ تو می دونی منو به چه دردسری انداختی؟ حالا برو. دیگه هم حق نداری به جاهای مردونه ای مثل این جا بیای. ( اوه! بابا با غیرت! )

 

 

 

 

اون سو: نمی خواد به خاطر زنده بودنت ناراحت باشی. با این وضعی که داری معلومه زیاد زنده نمی مونی.

چوی وینگ: ساکت شو. یه بار دیگه بگی این زخم ممکنه منو بکشه، اون لباتو به هم می دوزم.ترسو

 

 

 

 

اون سو بهش قرص آسپرین می ده و می گه: لطفاً نمیر. چوی یونگ می پرسه: چی؟اون سو می گه: تو با این که یه دیوونه ی زنجیری هستی ولی اگه بمیری دیگه هیشکی نیس به من کمک کنه و من تنها می شم.

 

 

 

 

و بعد می ره.

 

چوی یونگ می افته روی زمین و در حالی که چشاشو بسته معلومه که درونش غلیان احساسات برپاست. ( این صحنه اینگده گشنگه! )

 

 

 

 

 

 

پایان قسمت سوم

 

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *

برچسب ها : خلاصه ی قسمت سوم سریال سرنوشت,سریال سرنوشت,کیم هه سان,یو اون سو,لی مین هو,فرمانده چوی یونگ,وودالچی چوی یونگ,چو یونگ,

موضوع : | بازدید : 561