تبلیغات اینترنتیclose
خلاصه ی قسمت چهارم سریال سرنوشت
ورود ممنووووووووووع
این جا هر چی که بخواین هست..
نوشته شده در تاريخ شنبه 15 خرداد 1395 توسط تپش |

مشاورِ گی چول درباره ی مهارت های چوی یونگ و گروه شمشیر زنی که قبلاً عضو اون بوده حرف می زنه و گی چول از اون می خواد فرمانده رو راضی کنه که بهش بپیونده.

 

 

فرمانده چوی یونگ در خیالات خودش پیرمردی رو می بینه که کنار یک دریا نشسسته و بهش می گه: هنوز پیداش نکردی؟ سوال

 

 

 

 

یکی از افراد به فرمانده می گه فقط صد نفر قابل اعتماد در گوریو هستن که می تونن از امپراتور محافظت کنن. چوی یونگ هم اظهار نگرانی می کنه از رفتار دوکسونگ و می گه اون آدم ترسناک و خطرناکیه و باید حواسمونو بیش تر جمع کنیم که از طرف اون مشکلی پیش نیاد.ترسو

 

 

 

 

امپراتور، درمانگر رو احضار می کنه

 

 

 

 

و ازش می خواد مقام پزشک اعظم رو بپذیره.

 

 

در بین حرفاشون، اون سو شجره نامه ی خاندان گوریو رو به یاد میاره و به امپراتور می گه شما و ملکه آدمای خیلی مهمی در تاریخ هستین و گوریو رو از دست نشاندگی یوآن بیرون میارین.تشویق همین طور که داره پیش بینی می کنه، یادش میفته که کنار مقبره ی امپراتور کانگ نون، قبر فرمانده چوی یونگ قرار داره. وقتی اینو می گه، ناگهان می فهمه این فرمانده همونیه که اونو دزدیده و به این جا آورده. ( توضیح این که قبلاً اسم فرمانده رو نمی دونست. ). در آخر هم امپراتور یکی از گلدان های تزیینی خودش رو به اون سو هدیه می ده.چشمک

 

 

از اون طرف ملکه هم فرمانده رو احضار می کنه و بهش می گه: اگه دوک سونگ ما رو از بین ببره تو فرمانده ی محافظان اون می شی. 

 

 

چوی یونگ می گه: اگر تا اون موقع نمرده باشم بله.


 

ملکه می گه: پس برای همینه که تلاش می کنی بمیری؟ من به تو به عنوان ملکه دستور می دم زنده بمونی. و صد البته که چوی یونگ خیلی تعجب می کنه که ملکه به این موضوع پی برده.

 

 

چوی یونگ پیش پزشک قصر هم می ره و ازش می خواد بفهمه خونی که روی اون برگه ی سرنخ بوده متعلق به چه کسیه.

 

 

 

 

این خبر همه جا پخش می شه که درمانگر بیماری های خیلی سخت رو درمان می کنه و علاوه بر اون، آینده رو هم پیش بینی می کنه. چوی یونگ که این شایعات رو می شنوه، می فهمه جون اون سو در خطره و سعی می کنه محل اقامت اون رو تغییر بده و سربازای زیادی اون جا بذاره که متوجه می شه امپراتور به درمانگر اجازه داده هر جا می خواد اقامت کنه. 

 

 

درمانگر هم راضی نمیشه که براش نگهبان بذارن. پزشک جانگ ( پزشک اعظم قبلی ) هم مشغول پادرمیونی می شه که یه دفعه چشای چوی یونگ تار می شه و میفته.

 

 

اون سو هم داد می زنه: چی شدی چوی یونگ؟ و گلدونی که اونقدر باهاش پز داد و دوسش داشت، از دستش میفته و خرد می شه.محبت

 

 

توی پلان بعد، خواهر خونده ی دوکسونگ گی چول به اون می پیونده و با هم راجع به پزشک اعظم حرف می زنن. بعد گی چول تصمیم می گیره به دیدن امپراتور بره.

 

 

 

 

 

 

چند ساعت بعد، چوی یونگ به هوش میاد. اون سو بهش می گه تو در آینده ژنرال بزرگی می شی.

 

 

بعد بهش می گه فکر می کنه از آینده اومده نه از یه سرزمین مخفی.

 

 

همین طور که درمانگر داره می فکه، به صورت ناگهانی چوی یونگ اون رو به پایین می کشه و همون موقع هم گلوله ای آتشین به سمتشون پرتاب می شه.

 

 

بله، خواهر خوانده هواسو!

 

 

 

 

فرمانده به دنبال اون می ره و هواسو همین طور پشت هم آتیش پرت می کنه.

 

 

بالاخره چوی یونگ اون رو گیر میندازه و هواسو می گه: من یه پیشنهاد خصوصی برات دارم و کسی نباید اونو بشنوه. چوی یونگ نمی خواد به حرفش گوش کنه و می خواد بکشدش که هواسو ناگهان می پره پایین و لبخند زنان می ره ( لبخنداش این قدر ترسناکن که اگه ببینین به معنای واقعی کلمه می گُرخین! )

 

 

فرمانده پیش امپراتور می ره. امپراتور می گه: شنیدم کسی به پزشک اعظم حمله کرده. الآن حالشون خوبه؟

چوی یونگ: به لطف عالی جناب بله.

امپراتور: پس تو هم می تونی تملق کنی. چطور ممکنه به لطف من زنده باشه در حالی که من دستور دادم مهارت های خاصش رو همه جا پخش کنن و به خاطر من جونش به خطر افتاده؟

چوی یونگ:سکوت

 

فرمانده مدرکی رو که پیدا کرده بودن به امپراتور نشون می ده و می گه خونی که روی این برگه هست، خون مرغه نه آدم. کسی که این برگه رو گذاشته می خواسته ما رو بازی بده و باید ببینیم هدفش از این کار چی بوده. بعد دوباره درخواست استعفا می کنه چون مأموریتش رو انجام داده. امپراتور می گه: برای چی این قدر دوس داری از من فاصله بگیری؟ من از کجا باید بفهمم با اون شخص چطور باید رفتار کنم؟ آیا باید این قضیه رو به روش بیارم یا هیچی بروز ندم؟ چوی یونگ می گه: خودتون باید در این مورد تصمیم بگیرین. ( گستاخ! )

 

 

 در این بین اون سو داره از روزنه های دیوار، اونا رو نگا می کنه و گوش میده.چشمک

 

 

چوی یونگ شروع به تعریف ماجرای زندگیش می کنه: من عضو گروه جئو بولده بودم. اون گروهی بود که افرادش از نیروهای درونی شون استفاده می کردن تا گوریو رو حفظ کنن.

در این جا به گذشته فلش بک زده می شه. رئیس گروه جئو بولده ( که استادِ چوی یونگ بوده ) با افرادش به دربار امپراتور می ره. امپراتور ( که برادر امپراتور فعلیه ) در حالت مستی به رئیس می گه که می خواد با دختری که تو گروهشون هست ازدواج کنه و رئیس مخالفت می کنه. 

 

 

امپراتور عصبانی می شه و می گه: همه ی مردم جونشون رو مدیون تو هستن نه مدیون من. تو اون کسی هستی که گوریو رو تو دستات داری. رئیس دیوونه تأیید می کنه ( نمی دونم چرا واقعاااا؟! متفکر) و امپراتور اون رو با شمشیر خودش می کشه.

 

 

استاد موقع مرگ به چوی یونگ که داره اشک می ریزه و خشمگینه می گه: از گروه مراقبت کن و تحت فرمان امپراتور باش. این جوریه که اون به خدمتگزار امپراتور تبدیل می شه.

 

 

برمی گردیم به زمان حال. امپراتور می پرسه: پس به خاطر برادرم از من متنفری؟ و چوی یونگ چیزی نمی گه. باز گانگ نون می پرسه: وقتی رفتی می خوای چی کار کنی؟ چوی یونگ پاسخ می ده: اول از همه می خوام درمانگر رو برگردونم. تا وقتی هم که دریچه باز نشده ماهیگیری می کنم. اخه من تو ماهیگیری مهارت دارم!عینک امپراتور با عصبانیت می گه: تو هنوز مأموریتت رو تموم نکردی که بذارم بری. و از اتاق می ره بیرون.

 

 

تا این جا رو اون سو گوش می داده. بعد می بینه که حال چوی یونگ بد می شه و میفته ( ای بابا! حالا یکی هی باید این پسره رو جمع کنه! ). داد می زنه: دیوونه! و می دوه و می فهمه که شوک عصبی بهش وارد شده و ضربانش هم خیلی کنده.

 

 

 

 

فرمانده دوباره توی رویاهاش اون مرد  رو می بینه و می گه: پدر می شه همین جا پیش شما بمونم و بر نگردم؟

 

 

پزشک جانگ ( با خودش ): یعنی فرمانده چرا نمی خواد برگرده؟گریه

 

 

بانو چوی از طرف امپراتور برای اون سو لباس هایی میاره و بهش می گه باید اینا و بپوشی.

 

 

امپراتور و ملکه مجبورن در جلسه با وزرا بدون حضور فرمانده شرکت کنن. 

                                       

 

امپراتور به وزرا اون سو رو نشون می ده و می گه: این طبیب از سرزمین مخفی اومده تا در رسیدن به هدفم به من کمک کنه. اون حتی آینده رو هم پیش بینی کرده.

 

 

ناگهان گی چول وارد جلسه می شه و با بی ادبی فریاد می زنه: این درمانگر یه اهریمنه که خودش رو به شکل زن درآورده. تو به امپراتور چی گفتی؟ پاسخ بده ای اهریمن!

 

 

 

 

و اون سو وحشت زده فقط به اون نگاه می کنهترسو.

 

 

پایان قسمت چهارم

 

 

 

نویسنده : تپش-مدیر وبلاگ 20 دی 1395 ساعت : 23:00
سلام
الان که فکر می کنم می بینم آره حیف از این جهت که... .

فکر کردن درباره ش رو به عهده ی خودتون می ذارم
ایمیل سایت
نویسنده : تپش( مدیر وبلاگ ) 26 خرداد 1395 ساعت : 1:33
سلام گلم.
ممنون از حضورت.
چراااااا حیف؟
سریالش بی نظیر بود.
عشششششششق من
ایمیل سایت
نویسنده : zeinab 25 خرداد 1395 ساعت : 12:07
سلام عزیزمم...سریالشو دوست داشتم اما حیف که نقش اصلی خانومه ازدواج کرده بود و بچه داشت..بازم سریالش خوب بوددد
ایمیل سایت
نویسنده : zeinab 25 خرداد 1395 ساعت : 12:06
سلام عزیزمم...سریالشو دوست داشتم اما حیف که نقش اصلی خانومه ازدواج کرده بود و بچه داشت..بازم سریالش خوب بوددد
ایمیل سایت
صفحه قبل 1 صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *

برچسب ها : ماه رمضان,برنامه های ماه رمضان,خلاصه ی قسمت چهارم سریال سرنوشت,عکس های اون سو,عکس های دکتر اون سو,عکس های فرمانده چوی یونگ,جدید ترین عکس های کیم هه سان,خلاصه ی تصویری سریال سرنوشت,عکس های سریال ایمان,جدید ترین عکس های لی مین هو,

موضوع : | بازدید : 808